گاهی یک فیلم ترسناک، بیآنکه بخواهد، آینهای میشود مقابل عمیقترین هراسهای ما. «مستعمره» (Colony) ساخته یون سانگ-هو دقیقاً چنین فیلمی است.
در ظاهر، همه چیز آشناست: ویروسی مرگبار، زامبیهایی گرسنه، گروهی از بازماندگان که در یک فضای بسته برای زنده ماندن میجنگند. اما در زیر پوست این ژانر به ظاهر کهنه، پرسشی چندینساله نهفته است که قرنها ذهن فیلسوفان را به خود مشغول کرده: آیا رنج انسان بودن، رنج همین «جدا بودن» ما از یکدیگر نیست؟ و اگر کسی پیدا شود که درمان این رنج را در محو کردن مرزهای فردیت ببیند، آیا او یک ناجی است یا یک هیولا؟
یون سانگ-هو، فیلمسازی که ده سال پیش با «قطار بوسان» ثابت کرد زامبیها میتوانند چیزی فراتر از موجوداتی گوشتخوار باشند، این بار پا را از نقد اجتماعی فراتر گذاشته و به قلمرو فلسفه ذهن قدم گذاشته است. «Colony» در ظاهر داستان یک حمله بیوتروریستی در یک آسمانخراش سئول است، اما در باطن، تأملی است هولناک بر این پرسش که اگر قرار باشد برای پایان دادن به سوءتفاهم، تنهایی و خشونت، همه ما در یک ذهن جمعی واحد حل شویم، چه چیزی از «انسان» باقی خواهد ماند.
بازگشت به نقطه صفر؛ از قطار بوسان تا آسمانخراش سئول
ماجرا از اردیبهشت ۱۳۹۵ و جشنواره کن آغاز شد؛ جایی که فیلمی از کره جنوبی درباره زامبیهایی که به قطار سئول-بوسان حمله میکنند، ناگهان به پدیدهای جهانی تبدیل شد. «قطار بوسان» فقط یک فیلم ترسناک نبود؛ بلکه یک بیانیه اجتماعی گزنده بود که در قالب ژانر پیچیده شده بود؛ نقد طبقات اجتماعی، خودخواهی نخبگان و ازخودگذشتگی طبقه فرودست، همه در راهروهای باریک یک قطار سریعالسیر به تصویر کشیده شد. حالا ده سال گذشته و یون سانگ-هو با «Colony» به همان نقطه آغازین بازگشته: کن، نمایش نیمهشب، زامبیها. اما این بار هدف بزرگتری دارد؛ او میخواهد از ژانر زامبی فراتر برود و به ذات مفهوم «جامعه» و «فردیت» حمله کند.
فیلم با تیتری آغاز میشود که تعریف علمی «مستعمره» را یادآوری میکند: «مجموعهای از گونههای زیستی که در یک قلمرو مشترک زندگی میکنند.» سپس با یک سخنرانی دانشگاهی روبهرو میشویم که در آن یک استاد زیستشناسی بحث میکند که مفهوم جامعهشناختیِ «ذهن جمعی» توسط زیستشناسان نادیده گرفته شده، در حالی که شاید دقیقاً همین مفهوم، کلید اصلی تکامل حیات روی زمین باشد. این افتتاحیه هوشمندانه، نقشه راه تمام فیلم است؛ ما قرار نیست فقط با یک فیلم ترسناک طرف باشیم، بلکه با یک رساله علمی-تخیلی درباره زیستشناسی، جامعهشناسی و سیاست روبرو خواهیم بود.
داستان حول محور یک نابغه زیستفناوری طردشده و جامعهستیز میچرخد که ویروسی را توسعه داده تا بشریت را «ارتقا» دهد. منطق او ساده و در عین حال عمیقاً ترسناک است: انسانها ناقصاند چون مجبورند ارتباط برقرار کنند. ارتباط همیشه آسیبپذیر است؛ کلمات اشتباه فهمیده میشوند، درد دیگران نادیده گرفته میشود، نیتهای خوب تحریف میشوند. راهحل رادیکال او: حذف نیاز به فهمیدن یکدیگر. ویروس او انسانها را به موجوداتی تبدیل میکند که نه صرفاً زامبیهای تشنه گوشت، بلکه یک اجتماع زیستی نوین با یک ذهن جمعی واحد هستند. در این نظام، شخصیت انسانی نه فقط تابع جمع، بلکه بهطور فیزیکی حذف میشود.

وقتی نظم از آشوب وحشتناکتر میشود
این همان نقطه تمایز اساسی «Colony» با تقریباً تمام فیلمهای زامبیمحور است که تا به حال دیدهاید. در ژانر کلاسیک زامبی، وحشت از دل فروپاشی نظم اجتماعی بیرون میآید؛ دولتها سقوط میکنند، قوانین بیاعتبار میشوند، آدمها نقاب تمدن را کنار میزنند و به موجوداتی خودخواه و وحشی تبدیل میشوند. این الگویی است که از «شب مردگان زنده» جرج رومرو تا «جنگ جهانی زد» آن را دیدهایم. اما یون سانگ-هو ورق را برمیگرداند: در «مستعمره»، وحشت از دل رؤیای نظم مطلق متولد میشود. آنتاگونیست قصه نمیخواهد جهان را نابود کند، بلکه میخواهد آن را کارآمدتر کند. او میخواهد سوءتفاهم را از معادله انسانی حذف کند و گونهای بیافریند که در آن هر فرد صرفاً بخشی از یک کل بزرگتر باشد.
و دقیقاً به همین دلیل است که یوتوپیای او از هر انبوه زامبی گوشتخواری ترسناکتر است. پشت فوارههای خون، گوشت دریدهشده و بدنهای دونده، ایدهای بهشدت سرد و محاسبهگرانه کمین کرده: میتوان جامعه را نجات داد، به شرطی که «انسان» بهعنوان سوژه خودمختار از آن حذف شود. ویروس در این فیلم فراتر از یک سلاح بیولوژیک عمل میکند؛ در درجه اول، ابزاری است برای مهندسی اجتماعی. به همین دلیل است که آسمانخراش محاصرهشده در فیلم، فقط یک لوکیشن مناسب برای اکشن نیست. این برج شیشهای، مدلی عمودی از جامعه است که در آن قدرت، علم، سرمایه، دولت و مردم عادی همه با هم به دام افتادهاند. برخلاف «قطار بوسان» که حرکتی افقی از سئول به بوسان داشت، «Colony» در یک ساختار عمودی و ساکن محبوس است؛ گویی جامعه در وضعیت «ایستایی مرگبار» فرو رفته و راه فراری وجود ندارد مگر اینکه به عمق فاجعه نفوذ کنی.
ذهن کندو در عصر اینترنت؛ تمثیلی برای دوران ما
یکی از زیرمتنهای غنی «Colony» که شاید از چشم بسیاری پنهان بماند، نقد ضمنی آن به عصر دیجیتال و جامعه تحت کنترل شبکههای اجتماعی است. ایده «ذهن جمعی» که در فیلم به شکلی هیولایی تصویر میشود، بیربط به تجربه روزمره ما در اینترنت نیست. ما در جهانی زندگی میکنیم که الگوریتمها ذائقه ما را شکل میدهند، ترندها افکارمان را هدایت میکنند و دادههای شخصیمان بدون آنکه بخواهیم در یک مغز بزرگ دیجیتال جمعآوری میشود. زامبیهای «Colony» با آن مخاط لزجی که بهجای رد پا از خود به جا میگذارند، نسخه هولناکی از همان شبکهای هستند که ما هر روز صبح با باز کردن تلفن همراه به آن وصل میشویم؛ ارتباط بدون زبان، بدون سوءتفاهم، بدون حریم خصوصی، بدون «خود».
زامبیهای «Colony» برخلاف زامبیهای کلاسیک که صرفاً بر اساس غریزه عمل میکنند، موجوداتی یادگیرنده هستند. آنها اشتباهات خود را تحلیل میکنند، با یکدیگر تبادل اطلاعات میکنند و بهطور مداوم تکامل مییابند. در یکی از ترسناکترین سکانسهای فیلم، گروهی از زامبیها ناگهان در یک لحظه هماهنگ سرهایشان را به سمت سقف بلند میکنند و وارد نوعی خلسه جمعی میشوند. این لحظه «بهروزرسانی سیستم» است؛ آنها در حال پردازش دادههای جدید و انتقال تجربههایشان به کل شبکه هستند. این تصویر بهطرز وهمآوری شبیه به همان لحظهای است که تلفن همراهمان بیصدا در جیبمان بهروزرسانی میشود و صبح روز بعد با قابلیتهای تازهای از خواب بیدار میشویم که هرگز درخواستشان نکرده بودیم.
فمینیسم در دل آخرالزمان؛ یا وقتی دانش نجات میدهد
اما «Colony» فقط درباره فلسفه ذهن جمعی نیست. فیلم یک لایه مهم دیگر هم دارد که در نوع خودش در ژانر زامبی کمسابقه است: یک قهرمان زن که نه با اسلحه، بلکه با دانش میجنگد. شخصیت اصلی فیلم، پروفسور کوان سه-جونگ (با بازی چون جی-هیون)، یک زیستشناس است که برای یک کنفرانس علمی به برج شیشهای آمده، فقط به این امید که شاید بتواند یک موقعیت شغلی جدید به دست آورد و غرورش را زیر پا بگذارد. اما وقتی ویروس پخش میشود و ساختمان قرنطینه میگردد، این اوست که تبدیل به مغز متفکر گروه بازماندگان میشود.
این یک انتخاب روایی بسیار آگاهانه است. در جهانی که آنتاگونیست مرد، دانش را بهعنوان ابزاری برای سلطه، کنترل و بازنویسی اجباری حیات به کار میگیرد، پروفسور کوان نماینده نوع دیگری از شناخت است: دانش بهمثابه تلاشی برای فهمیدن، برای حفظ انسانیت، برای نجات بهجای تخریب. او مشاهده میکند، فرضیه میسازد، آزمایش میکند، اشتباه میکند و دوباره تلاش میکند. در حالی که مردان درون ساختار قدرت یا تعلل میکنند، یا مسئولیت را به گردن هم میاندازند، یا تصمیماتی میگیرند که بر اساس ترس سیاسی است نه منطق علمی. دیدن یک زن دانشمند که با مغز خود جهان را نجات میدهد، در ژانری که معمولاً قهرمانان زن برای اثبات خود مجبورند به اندازه همتایان مردشان اسلحه دست بگیرند، تازه و ارزشمند است.

جایی که فیلم میلغزد؛ بدهی به ژانر یا خیانت به ایده؟
با این حال، «Colony» از نقاط ضعف قابلتوجهی نیز رنج میبرد. بزرگترین مشکل، شکاف میان جاهطلبیهای فلسفی و ضرورتهای ژانر است. فیلمی که با یک سخنرانی آکادمیک درباره ذهن جمعی شروع میشود و ادعای کندوکاو در ماهیت آگاهی انسانی را دارد، در بسیاری از لحظات کلیدیاش عقبنشینی میکند و تبدیل میشود به همان فیلم زامبیای که هزار بار دیدهایم؛ فرار از راهرو، برخورد با زامبیها، راهروی بعدی، حمله دیگر، قربانی بعدی. ریتم فیلم در این لحظات آنقدر قابل پیشبینی میشود که تقریباً فراموش میکنید با اثری از خالق «قطار بوسان» طرف هستید. این مسئله در نیمه دوم فیلم حادتر میشود؛ در حالی که نیمه اول با وسواس تمام در حال ساختن جهان داستانی و معرفی قواعد زیستی زامبیهاست، نیمه دوم بیشازحد به صحنههای اکشن متکی میشود که از نظر روایی چیزی به داستان اضافه نمیکنند.
شخصیتپردازی نیز یکی از پاشنههای آشیل فیلم است. آنتاگونیست داستان، این دانشمند طردشده با رویای اصلاح بشریت، پتانسیل تبدیل شدن به یک شرور فراموشنشدنی را داشت، اما فیلمنامه هرگز به او اجازه نمیدهد که از حد یک تیپ فراتر برود. ما نمیفهمیم دقیقاً چه چیزی در گذشتهاش او را به این مسیر کشانده و او فقط یک «دیوانه» است با یک «طرح» که برای فیلمی با این سطح از جاهطلبی، کافی نیست. شخصیتهای فرعی نیز به همین سرنوشت دچارند؛ نگهبان، خواهرش، کارآگاه، تاجر متکبر و چند نوجوان که همگی تیپهایی آشنا از فیلمهای فاجعه هستند و هیچکدام آن عمق عاطفی لازم را پیدا نمیکنند تا مرگ یا بقایشان برای مخاطب واقعاً اهمیت داشته باشد. این دقیقاً همان نقطهای است که «قطار بوسان» در آن درخشان عمل میکرد؛ تکتک مسافران آن قطار، شخصیتهایی کاملاً باورپذیر و انسانی بودند و مرگ هرکدام ضربهای عاطفی به مخاطب میزد.
فنیترین زامبیهای تاریخ سینما
با وجود این نقاط ضعف، نمیشود از کنار دستاوردهای فنی فیلم بهسادگی گذشت. یون سانگ-هو که طی این ده سال به یک استاد تمامعیار در کنترل میزانسن و طراحی حرکت تبدیل شده، صحنههایی خلق کرده که از نظر تکنیکی واقعاً حیرتانگیزند. تصمیم او برای استفاده از بازیگران و بدلکاران واقعی بهجای CGI برای خلق «ساختارهای ترکیبی زامبیها» نهتنها از نظر بصری تأثیرگذارتر است، بلکه به فیلم یک کیفیت فیزیکی و لمسی میدهد که در عصر سلطه جلوههای کامپیوتری بهندرت دیده میشود. حرکات زامبیها چیزی فراتر از «دویدن سریع» یا «حمله کردن» است؛ بدنهایی که دیگر مالکیت فردی بر خود ندارند، مفاصلشان در زوایای غیرممکن خم میشود و از دل این گرهخوردگیها، فرمهای حرکتی جدیدی متولد میشود که هم زیباست، هم منزجرکننده.
همچنین طراحی صدای فیلم شایسته تقدیر است؛ صداهای تولیدشده توسط زامبیها که ترکیبی از تقوتوق مفاصل، صداهای گلویی و آن مخاط چسبناک است، چنان دقیق طراحی شده که حتی در سکوتهای فیلم هم حضوری مرموز و تهدیدآمیز دارند.

دو ساعت آزمون استقامت؛ آیا ارزشش را دارد؟
«Colony» حدود ۱۲۰ دقیقه است و در مقاطعی کش میآید. این کشآمدگی ناشی از همان بحران هویتی است که پیشتر اشاره شد؛ فیلم مردد است میان اینکه یک تریلر بقای نفسگیر باشد یا یک تأمل فلسفی آرام، و نتیجه این میشود که گاهی نه هیجان کافی برای تریلر بودن دارد و نه عمق کافی برای فلسفه بودن. با این حال، نمیتوان انکار کرد که این بلندپروازی حتی در شکست نسبیاش هم قابلاحترام است. در دورانی که اکثر فیلمهای زامبیمحور یا بازسازیهای تنبلانهاند یا کپیهای کمخرج از «مردگان متحرک»، دیدن فیلمی که واقعاً تلاش میکند ژانر را به حوزه ایدههای جدید بکشاند، غنیمت است. «Colony» شاید نتواند به اندازه «قطار بوسان» تبدیل به یک پدیده فرهنگی شود، اما حداقل به ما یادآوری میکند که زامبیها هنوز حرفهایی برای گفتن دارند، به شرطی که فیلمساز جسور باشد.
حرف آخر؛ کندو یا انسان؟
«Colony» فیلمی است که میخواهد هم سرگرم کند، هم بترساند، هم به فکر فرو ببرد و هم بیانیه اجتماعی-سیاسی بدهد. طبیعی است که در این چندگانگی، گاهی زمین بخورد. اما این افتوخیزها دلیل نمیشود که ارزشهای فیلم را نادیده بگیریم. یون سانگ-هو نشان داده که هنوز یکی از جسورترین صداها در سینمای ژانر کره جنوبی است؛ کارگردانی که حاضر است ریسک کند، ژانر را تحت فشار بگذارد و تماشاگر را به چالش بکشد، حتی اگر نتیجه همیشه بینقص نباشد.
در جهانی که هر روز بیشتر شبیه به شبکه زامبیهای «Colony» میشود، سؤال اصلی فیلم بهطرز وحشتناکی به زندگی واقعی ما ربط پیدا میکند: آیا حاضریم فردیت خود را قربانی کنیم تا دیگر هرگز تنها نباشیم؟ آیا «ما» شدن ارزش «من» نبودن را دارد؟ «Colony» شاید پاسخ قطعی به این سؤال ندهد، اما پرسش را چنان با خشونت، زیبایی و وحشت به صورتمان میکوبد که تا مدتها پس از تماشا در ذهنمان زنده میماند.
اگر از طرفداران «قطار بوسان» هستید و انتظار یک تجربه مشابه را دارید، احتمالاً «Colony» شما را کمی گیج خواهد کرد. اما اگر مایلید یک فیلم زامبی ببینید که واقعاً تلاش میکند متفاوت باشد، حتی به قیمت لغزیدن، این فیلم ارزش وقتگذاشتن را دارد. فقط یادتان باشد: وقتی زامبیها شروع به بالا رفتن از دیوارها کردند، دیگر دنبال منطق علمی نگردید. در کندوی ذهن جمعی، منطق چیز دیگری است.